شناسنامه2

و شروه بثمن بخس درهم معدودده و کانوا فیه من الزاهدین ٢٠و قال الذی اشترئه من مصر لامراته اکرمی مثوئعسی ان ینفعنا او نتخذه ولدا و کذلک مکنا لیوسف فی الارض وو لنعلمه من تاویل الاحادیث والله غالب علی امره و لکن اکثر الناس لا یعلمون ٢١ و لمما بلغ اشده و اتینه حکما و علما و کذلک نجزی المحسنین ٢٢      یوسف

ای خفته در نگاه تو صد کشور اینه

 شد مدتی نگاه نکردی در اینه

دردا فتاده کار دل ما به دست چرخ

یعنی سپرده اند به اهنگر اینه  

این مطالبی رو کی طی این چند پست اخیر مینویسم به دلیل اینه که ازم خواستن امیدوارم هستم اگه توی این پست تموم نشد تا پست بعدی که انشاالله به همین زودی روی وب میذارم کار تموم بشه اما قبل از اون یکی از خبر نگاران مجله نیوزویک که بعد از حوادث اخیر ازاد شده یه چیزی گفته که قابل تامله (اینکه چرا بی دلیل ازاد شده)واقعا ما چرا اینقدر منفعل عمل میکنیم این به خاطر اینه که هنوز نمیدونیم دشمن کیه کجاست و تب جنگ به جونمون نیفتاده در مواردی هم که این طرف بعضی مسئولان رو اهل منطق دونسته منطق حکم میکنه منطقی باشیم

قبل از انفجار ٢سال پیش شیراز خوابی دیدم که هنوزم برام جالبه 

اما ادامه حرفی که شروع کردم

اون سالا توی کلاس ما ٣ تا یهودی بودن یکیشون که الان چن تا خاطره ازش مینویسم و به نظر من یهودی تر از بقیه بود ........

 روز اول سال اول راهنمایی از جایی شروع شد که معلم پرورشیمون عمدا یه سئوال رو توی کلاس مطرح کرد اون روز من و شارونا روی یه نیمکت نشسته بودیم

جواب اون منو بیدار کرد معلممونم دقیق شده بود این دختره یهودی بود زنگای دینی بهش میگفتم چرا سر کلاس نمیشینی میگفت بدم میاد

میگفت شما پیغمبرای ما رو قبول ندارید فکر میکنین امام حسین و حضرت علی خودتون از همه بهترن جالب اینجاست که توی تورات اونقدر اوضاع خرابه که خدا از پیغمبر خودش کتک میخوره و ضربه فنی میشه و توی برخی کتب دیگشون فحشا ثوابه و بدترین تهمتها رو به پیغمبرای خدا زدن توی این دینی که نمیتونه برای دفاع از شرافت خودش کوچکترین استدلالی بیاره جذب دیندار جدید به بهانه حفظ اصالت نژاد دلیل تبلیغ نکردنه منم ازش میخواستم بذاره چن تا ایه از تورات بخونم تا شاید یهودی شدم میگفت نه اگه دین خودتو نمیخوای برو کافر بشو اما نمیخواد یهودی بشی به دوستشم میگفت روی دستتو بگیر تا توراتو نخونه البته میدونست دارم چاخان میکنم .....بهش میگفتم چرا اومدی مدرسه ما چرا نمیرید مدرسه خودتون

جوابی که داد خیلی جالب بود و به نظر بعضی باید اویزه گوش کنن

میگفت ما درسمون خوب بوده بهمون گفتن بیایم این مدرسه .....برای چی برای کار فرهنگی جاسوسی و.. اخه هر یهودی تا قبل از اون جنگ نهایی که قراره نقشه از نیل تا فراتو پیاده کنن باید همه کسانی رو که ی سالها باهاشون اشنا بوده طوری بشناسه که ١٠ سال دیگه تا دید بشناسدشون و خیلی از نکاتی رو که برای پیاده کردن اون نقشه لازم دارن در دست داشته باشه تا به خیال خودشون بشه در کمترین زمان ریشه بقیه رو کند

تمام زنگای تفریخ توی نخ یک یک بچه ها بود هر روز یه چیزی رو توی خونه باهاش تمرین میکردن اونم توی مدرسه اجرا میکرد توی بازدیدای علمی با نگاه همه چی رو به خاطر میسپرد دعوا درست میکرد رباخواری رو ترویج میکرد به بچه ها میگفت عکسایی رو که دزدکی توی اردو گرفتن با یه عکس بی حجاب بدن داییش که سر سینما سعدی اتلیه داشت بیحجاب کنه (اونم اون موقع)کلاس ما تقریبا ۴-۵ تا معدل بیست داشت اما فقط اکیپ۴ نفره ما براش جالب بودن توی اردو حتما غذای گوشتی میاورد که منو مجبور کنه بخورم قبول که نمیکردم میگفت ببینین میگه ما نجسیم اگه کسی خودش ویا پدر و مادرشو میدید باور نمیکرد وضعشون خوب باشه تو راه استادیوم ازاده اینا باباشو که دیدن بهم میگفتن :این بابای شارناستا اینا که وضعشون خوبه باباش بوتیک داره پس چرا مثل گداها لباس میپوشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سال اول امتحانمون سراسری شد فقط منو ازاده و ایدا و شیشه بر ممتاز شدیم منتظر بودم صدام کنن برم بالا جایزه بگیرم اومد کنارم گفت :برو بالا تا بابای رعنایی خوب قد و بالاتو نگاه کنه

نمیدونم اصلا از کجا فهمیده بود نظر من درباره این یارو چیه و این جمله اینقدر عذابم میده ؟!

بااینکه لباس پوشیدنم عین بقیه بچه ها بود تازه اون م.ووقع کفش ورزشیام سفید بودن به عنوان بچه سوسول قبولم نداشت بهم میگفت چرا با ازاده میگردی اونو میبینی مث تو حزب اللهیه با اون باش جالبه عدومی چادری بود؟من فقط موهامو بیرون نمیذاشتم البته بگم حجابم خوب بود کار خلاف شرعم تا جایی که اگاهی داشتم نمیکردم اما......

روزای اخر سال سوم یه دفتر اورده بود تمام شعرای خواننده ها رو توش نوشته بود انگار میمیره اگه ازم یادگاری نداشته باشه التماس میکرد بیا این شعرو بخون زیرش برام احساستو بنویس قبول نمیکردم التماس میکرد که تو نقاشیت خوبه نقاشی بکس ..باز التماس میکرد دو تا قلب بکش

همه رو با هم دعوا مینداخت اما خودش با هیچکس قطع رابطه نمیکرد زنگ قران و دینی بیرون بود بعد که اومد همه داشتن گریه میکردن اومد بهم گفت چرا اینا گریه میکنن گفتم تجدید شدن گفت تو چرا گریه نمیکنی با خوشحالی گفتم بیست شدم از اون به بعد برنامه کاریش این شد که سر کلاس ما بمونه تا وقتی که منو خراب کنه

یه روز ازاده گفت دیروز شارونا گفته باید خونه شما و sareaرو یاد بگیرم به زورم اومده خونه ما و اصرار که منو ببر خونه اینا منم بهش نگفتم  خونتون کدومه

نکته ای که به نظر من یهودیا رعاینت میکنن و ما نه !تربیت مثلا دینی بچه هاشونه که از همون بچگی سپاه شیطانن   اینا رو جاهای مختلف گفته بودم که خیلیا شنیده بودن و بعضی نه اما اگر شد چیزایی رو که نگفتم میگم شاید فردا

/ 0 نظر / 7 بازدید