شناسنامه3

اولم یروا انا جعلنا حرما امنا ویتخطف الناس من حولهم افبالباطل یومنون و بنعمه الله یکفرون ۶٧ و من اظلم ممن افتری علی الله کذبا او کذب بالحق لما جاء ه الیس فی جهنم مثوی الکفرین ۶٨ و الذین جاهدوافینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین ۶٩ عنکبوت

بسم الله الرحمن الرحیم

الم١ غلبت الروم ٢ فی ادنی الارض و هم من بعد غلبهم سیغلبون ٣ فی بعض سنین لله الامر من قبل و من بعد و یومئذ یفرح المومنون ۴ بنصر الله ینصر من یشاء و هوالعزیز الحکیم ۵ روم

در رهت ای شاهد زیبای من                                   شمع صفت سوخت سراپای من

نقش همه جلوه نقاش شد                                    سر هو الله زمن فاش شد

گر ارنی گوی به طور امدم                                      خواستیم تا به حضور امدم

سلام

این حرفا شاید همه اون چیزی نیست که میخواستم  بگم اما امیدوارم همه چیزی باشه که باید میگفتم

ای وای بر  اسیری کز یاد رفته باشد                        در دام مانده باشد سیاد رفته باشد

سال ٨١ بود فکر میکنم که توی نت این صفحه رو باز کزدم تا  قبل از اون از خودم میدونستم اما از اون سال بازم یه چیزی شدم که هیچوقت همون نبود

اون موقع عضو اعضا تحریریه یکی از روزنامه های اینجا بودم اما از یه جایی به بعد قرار شد فقط اینجا باشم

چند وقتی گذشت تا تمام بس اندازمو  خرج اینجا کردم و البته چن تا بخش که دوتاشون دشمن شناسی و موضوع مهدویت بودن رو هم توی یکی از سایتا کار میکردم توی همین زمان با یکی از کافینتای شیراز اشنا شدم که با عضویت در اونجا هزینه هر ساعت کار برام کمتر از نصف جاهای دیگه در میومد و این برام فرصت خوبی بود روزای وقت میذاشتم مطلب انتخاب میکردم و عصر سر ساعت اونجا بودم تا برای چند ساعت کار کنم

زمانی که مشغول تایپ مطالبم بودم احساس میکردم که یکی از یه جایی همون نزدیکا کل کارمو زیر نظر داره اما توجه نمیکردم منشی اونجا چند باری سعی کرد کاری بکنه که دیگه نرم اما من به روی خودم نمیاوردم چون صرف نمیکرد

اخرای وقت از شدت خستگی چن تا جمله توی اون سایت برای حضرت ولی عصر ارواحنا مینوشتم و اشکم جاری میشد منشی و ابدرچی و... بهم نگاه میکردن و میخندیدن برام جالب بود که براشون جالبه بدونن واقعا من چه کار میکنم چت؟ نه مثلا ابدارچی به بهونه دیدن بیرون میومد پشت سر من که اخرین سیستم رو به خیابون نشسته بودم

اما چرا ؟فکر میکردم اونی که ربروم نشسته از اطاق مدیر داره چکم میکنه خودمو بهشون نزدیک کزدم از خارج از اونجا فهمیدم که سرورشون مال یه یهودیه ست

باید دلایل کافی میداشتم تا بتونم به کسای دیگه بگم

توی   اون سایت برخوردایی  که باهام میشد  وو نوع اطلاعاتی که مثلا یاهو و گوگل بهم میدادن نشونه دست پاچگی  مراقبت و ترس بود مثلا اگر کیتچن کابینت رو تایپ میکردم که برای من معنی کابینه مخفی رو میداد اونا حتی بهم کابینت اشپزخانه رو هم ارایه نمیکردن

اوایل باهام از همه جهت جنگ فرسایشی میکردن یه مطلب ٢٠_٢۵ خطی رو در پایان تایپ با یه قطعی ساده میپروندن برخی اوقات ابدیتامم همینطور میشدن

یه روز مطلبی که توی اون سایت میزدم به مجسمه ازادی رسید با هر زبونی مینوشتم مجسمه ازادی در حالی که سر بن لادن دستش بود میومد یه اقای کنارم نشسته بود ازش برسیم اسپلم اشتباست اونم گفتکه اتفاقا دیکشنری تو وبلاگش هست درست بود

کلمه رو به فارسی و انگلیسی سرچ کرد و منیتورشو نشونم داد نزدیک ۴٠ صفحه داشت

هم من و هم اونایی که دائم داشتن چکم میکردن میدونستیم که اشتباه نمیکنم قبل از اون یکی از شاعرای خدازده همین شیراز بدون اینکه ادرس بذاره با اسم یه بچه صهیونیست اصیل تو وبم میومد و چرت میگفت منم جوابشو با همون ایدی بدون ادرس تو وبش میذاشتم

اما باید چاره منو میکردن

ایندفعه از تایمی که من وارد کافینت میشدم تا یکی دو ساعت برق میرفت اونم بالا شهر ؟

منم مینشستم تا برق بیاد

جن روز بعد وقتی وارد کافینت شدم یه مرد ٣٠ ٣۵ ساله یهودی که شغلش ارتباط غیر اخلاقی با دخترا بود باهام وارد شد وقتی روی صندلی کناری نشست خیلی به هم ریختم چن تا چمله گفت با این مضمون که ازت خوشم اومده بیا دم در باهات کار دارم مث فنر پریدم پشتمو بهش کردم و میز تیچر رو از منشی گرفتم پشت سیستم که نشستم اومد بالای سرم و چرت و پرتاشو تکرار کرد اینبار جیغ زدم سرش به منشی گفتم پلیس خبر کنه (این جالبه که من اصلا لباسی نپوشیده بودم که اون ادم توی اون خیابون منی رو که از اوتوبوس پیاده میشدم میرفتم کافینت و بر میگشتم رو دیده باشه .......)البته فردای اون روز وقتی میخواستم وارد ساختمون بشم همون و با چن تای دیگه دم در ورودی ساختمون دیدم چند لحظه نگاش کردم اینجا ...انگار محدوده خودش بود ...از نگاهم وند که دیگه نباید اونجا ببینمش چون فهمیدم .....

توی مطالبم یه جایی درباره یکی از یهودیای مشیر فاطمی که دختر همسایمون پیشش کار میکرد چیزایی نوشتم تا سه روز یهودیای اون خیابون جلسه گذاشتن و اون دختر با سر و صدا اخراج شد.........

ایندفعه هوا تاریک بود  که برق کافینت رفت و اونجا شلوغ پلوغ شد به خانم منشی گفتم بر میگردم حساب  میکنم پله ها رو دو تا یکی کردم از خیابون رد شدم از اون سمت نگاه کردم فقط کافینت و چند تا مغازه زیرش برق نداشتن یعنی چی؟

من فهمیدم اما

 

 

چند سطر  پایانی رو بعدا مینویسم فعلا  

/ 1 نظر / 9 بازدید
سید محمد انجوی نژاد

[لبخند] عجب !!