پینوکیو

مباش غره به سامان این بنا که نریزد               جهان طلسم غبار است از کجا که نریزد

مکش ز جرات اظهار شرم تهمت شوخی         عرق دمی شود ائینه حیا که نریزد

قدح به خاک زدیم از تلاش صحبت دونان           نداشت انهمه خاک ابروی ما که نریزد

به باد رفتم و بر طبع کس نخورد غبارم             چگونه سحر کند خاک بی عصا که نریزد

چکید از مژه ام تا ندیدن اینه اشکی              گرفتم  از مژه اش بر کف دعا که نریزد

خمید پیکرم از انتظار و جان به لب امد           ..........

          مباد خون کس ارزد به این بها که نریزد

از حقیقتی که نمیدونم  یه مثال ساده زدن با شباهتی که مقدارش تخمینیه اتودی که شاید من باشم توی دنیائی که شاید اینجا به سمتی که شاید در راستای احتمال با منطق جبر

ادمی که شکلش شاید شبیه ادمی که قراره از مسیر بره به مقصدی که ژیدا کردنش باخودشه قراره بر اساسی که بهش یاد میدن باید و نبایدهاش تفسیر و تاویل هاش ....همش درست باشه

ما میدونیم هر نقطه از هزاران نقطه و بینهایت شعاع تشکیل شده خط ها از بینهایت خط نازکتر که هر کدام مبدا و مقصدی دارن

ما هر روز فقط 24 ساعت وقت داریم با چندین ثانیه موثر اما ناپایدار و عجله رسیدن با حقایقی که همگی مثل خودت ناپایدارن کوچکترین اشتباه راهو عوض میکنه مقصدو از قطعیت خارج میکنه معلوم نیست اذوقه ای که داری به دردت میخوره

کسی نیست تا با اطمینان بگه این ارتباط و این اطلاعات صحیح هستن به کی باید اطمینان کرد

حتی اگه همه انتخابتو تائید کنن خودشونم نمیتونن بگن در این ارتباط به اخبار با ارزشی دست پیدا کردی یا نه رنگی که میبینی قطعا با نوری که از تو و اشیاع اطرافت ساطع میشه بر اساس قدرت دید خودت با تونو لیته های مختلف دیده میشه زاویه های دید و تابش نور و ....... چیزا موثرن تا ببینی اشتباه کردی یا نه

ادما رو تربیت میکنن تا شکلی رو که مربی میخواد بگیرن خدا رو هم از روی نشانه ها به ادم میشناسن اما ادمی که به مجازی بودن نشانه ها پی میبره کجا بره

ادم با عاطفه از سنگ و چوب تمیز داده میشه و عقل محسوسات و شهود با همین  جسم خاکی درک میشن اگه فقط در یک نقطه اون مربی به تو خبری بده که کارگذارش اشتباه بودن همونو اثبات کنه پای درس کی میشه نشست وقتی همه دقایق رو به اون بوده که اطمینان کردی وقتی هیچوقت هم همین چشم خاکی خطا پذیر خبری جز از شهود نداده که مطمئن باشی تا حالا هر جا که رفتی بیراهه نبوده

اگه عقل محسوسات ماهوی و ادراکات ماورائی رو با چند تا دلیل ساده عقلی با چند تا خبر حقیقی رد کنه حتی همون چیزائی رو که دیدی اونم با چند قرینه غیر قابل انکار از تو که حتی چشمت یک رنگ ساده رو نمیتونه درست انالیز کنه

چه امن عبسی چه ارتباط دوری چه شناخت غلطی و دقایقی که با مراجعه به دقایق عقلی از دست میرن

ادمی که دقیقه ها رو از دست میده خوب یا بد ادب شده و شکلش عوض شده من دیگه ادم چند دقیقه پیش نیستم شاید ادم هم نباشم تا چند دقیقه دیگه شاید اصلا نباشم  شاید تو هیچوقت نبودی شاید تو اونی من دیدم نبودی شاید تو

عالم شهود اونقدر به شیطان نزدیکه که معلوم نیست با کی داری میری چون خدا به ادم اختیار داد به شیطان هم اما تجربه این طفل به مکتب نرسیده کجا و اون پیر دنیا دیده

دنیا پره از ماجراهای یک دفعه کن فیکون بالا و پائینش .......

معلوم نیست من که زحمت میکشم بیشتر از تو که استراحت میکنی سود کنم قانون دقیقی برای به هدف رسیدن نیست  تا جائی که من دیدم هرکه بامش بیش برفش بیشتر هرکه نامش بیش حرفش بیشتر

من ادم چند لحظه پیش نیستم 

بچه ای هستم که با بزرگترش اومده بود بازار اما حالا بین اینهمه ادم که وقت نمیکنن زیر پاشونو ببینن دست بزرگترمو ول  کردم بلد نیستم چطور برگردم نه چیزی دارم نه بلدم با کسی معامله کنم این اقا که منو گم کرد پدرم نبود ما با هم هیچ نسبتی نداشتیم همدیگر رو نمیشناختیم فقط  چند تا حرف ساده زد که از هرکس میپرسم میگوید دروغ گفته  خودش حالا کجاست ما همدیگر را نمیشناختیم .....اسمم یادم نیست ......

حالا بعد از اینهمه از کجا معلوم باز ادم راه غلط نره از کجا اشتباه اومده باشه از کجا که راه درستو نشونش بدن وقتی هیچکس نمیتونه بگی قطعا اشتباه کردی راهتو از کی میتونی بپرسی با معلمی که معلوم نیست این پیامها رو خودش میفرسته با چه منطقی باز هم ارتباط داشته باشی همه چیز متزلزله معلوم نیست این چیزی که به دست اوردی رو واقعا به دست اورده باشی ملوم نیست واقعا مال خودت شده باشه وقتی قطعیتی نیست کجا میشه سکونت داشت به چی میشه دل بست چی واقعا مال منه کی غریبه ست کی وجود داره از بین کسانی که چند دقیقه جلوتر راه افتادن کدومشون به نقطه اخر میرسه کدوم میدونه این راهو رفتن از کجا دقیقتره وقتی واصلی نیست خبر کدوم درسته با اینکه هیچکس نمیدونه اما هرکسی میتونه ادعا کنه که درست رفته و هرکسی هم میتونه همه چیزو تکذیب کنه  همه دروغغ میگن که راست گفتن من هم اشتباه میکنم اگر به کسی اعتماد کنم

میشه با اطمینان گفت سقوط یعنی چه اما ارتفاع نه

با اینکه تجربه مهمه اما بعضی تجربیات رو هیچکس نداره چون من همونی نیستم که چند لحظه پیشتر بودم معلوم نیست منی واقعا باشه پس اگر کسی منو انکار کنه باید قبول کنم چون من حتی از من خبر دقیقی ندارم پس هیچکس نمیتونه درباره من نظری بده چون هیچکس نمیدونه من واقعا یعنی چه پس نمیشه درباره اور بالاتر نظر دقیقی داد نمیشه چیزی رو رد یا قبول کرد مگر اینکه چیزی که تو میبینی واقعا همون باشه که هست و خبر دقیق دادن از هست چیزی در گرو سلامت و دقت و اشراف ادمه پس منی که هیچوقت نبودم و هیچ چیز مال من نیست چه کار کنم تا به چیزی که خبری ازش ندارم دست پیدا کنم چقدر باشم تا چیزی مال من بشه از کی بگیرم تا پس ندم تا بدهکار نباشم تا اشتباه نکنم تا مطمئن باشم تا وقت تلف نکنم تا به هدف برسم تا امنیت داشته باشم تا ساکن باشم تا باشم تا هیچ نباشم

توی این دنیای غریب با استدلال سستی که هست وقتی هر موجود میتونه سبب نداشته باشه من نمیتونم  با جبر موجود و اختیاری که ندارم اراده ای کنم که حاصلی داشته باشه وقتی کاری نمیتونم بکنم هر کاری هم بکن نمیتونم چیزی رو عوض کنم وقتی چیزی مال من نیست به چی دل ببندم وقتی خبری نیست برای چی چه کار باید کرد

من که قدرت تغئیر ندارم من که.......

تنهائی وحشتناکه کوچکی ......

من  تمام شد

   

 

/ 0 نظر / 8 بازدید